کلاغی بر بام
کلاغی پشت چشمانت
از ماورایی نور می آیی
اینجا زمین
زیر پای تو
ته مانده در خویشتن
شبیهی دیوانه - عاشقی که آب نمی شود
پرچمات در بهشت بلند باد
تک ستارهی شبهای بی مهتاب
سر دسته ی خدایان المپ
چشمانت را که مرور می کنم
تقوای آسمان می شکند
و آبرویش می ریزد
دریاچهها خروشانند
دریاچههای آزاد
دریاچههای در زنجیر
دور تنت می گردند
آب را خدا از چشمان تو آفرید
سپس خودش را در آن
به تماشا نشست
کلاغی بر بام
کلاغی پشت چشمانت
از پشت شب
به کشتن شب می آیی
گیسوانت را تکان می دهی
هزار شب، هستی فرو می ریزد
می میرد
سیاه، سیاه، سیاه بلند باد
سیاهی سپید من
از ماورای خویش
از ماورای شب
از ماورای نور می آیی
تک ستارهی شب های بی مهتاب من
|
+| نوشته شده توسط
سورنا در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
|