تبليغاتX
چپ کوچه
 هزار سر
 

می روم

هم پای روزگار

گم می شوم

در وسوسه‏ی آدم

می زاید مرا

           حوا

هزار سر دارم

ازهزار پستان

             شیر

                   می

                        نو

                           شم

کلان که شدم

با هزار پستان

              در

                 گیر

می میرم

دوباره مرا

          می زاید

              آدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آغوشی برای اروتیک

گفت‌وگو با یعقوب یسنا

وحید بکتاش(سورنا)

اروتیک پدیده‌اي است کهن اما آنچه که امروز از آن اراده می‌شود، تجربه‌ای است که با گذشته‌‌اش تفاوت دارد زیرا اروتیک در یونان باستان از یک پدیده‌ی اسطور‌ه‌ای ‌به نام اروس ناشی می‌شود و یکی از خدایان یونانی بود که عشق را به میان می‌آورد اما آنچه که امروز از اروتیک اراده می‌شود، پدید‌ه‌ای است ادبی که در غرب رونق یافته است با آن که اعتقاد اسطور‌ه‌ای ‌از آن زدوده شده است باز هم ‌‌نمی‌شود جدای از آن اروتیک را درک کرد پس مهم این است که چگونه تجربه‌های اسطور‌ه‌ای ‌بشر دو باره وارد دریافت‌ها  و کنش‌های آدمی می‌شود بنابراین بحثی را در باره اروتیک با یعقوب یسنا در میان انداختیم تا در این گفت‌وگو راهی به سوی اروتیک گشوده باشیم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سورنا در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  |
 به احترام وزن مدار ها
نقد کتاب دوپانزده یک سی، اثر مشترک یاسین نگاه و وحید بکتاش

آدرس:http://www.khorasanzameen.net/rws/yyesna25.html

پری

سر زدم، خانه‏ی همسایه تماشایی بود

باغ همسایه پری داشت که رویایی بود

من و مریم چه دم از عزت فردا بزنیم

هر چه او داشت، همش مایه‏ی رسوایی بود

از فلک دست خدا بر سر آن ماه نهان

از قضا قسمت من حافظ و شیدایی بود

از همان روز که آدم به حوا عاشق شد

آرزو ها همه گند و همه دنیایی بود

جانب ماه شده قبله‏ی هر روزه‏ی ما

داد و بیداد از آن ماه که هر جایی بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خواهم زنده بمانم

روز هزار بار دیدم که دست و پا می زنم

ازآشنایی تان خورسندم

 جناب

     بختی بد        

مرا آسان گرفته‏ است

     زندگی  

                 ممنونم  

غم

روزگاری خوبی دارد

از شانه های من

مثل باد سریع، مداوم

مثل سنگ

         سنگین می گذرد

جای فرشته ها در شانه های من

                               خالی است

می خواهم زنده بمانم

جای مرگ را گم کرده ام

 

|+| نوشته شده توسط سورنا در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  |
 پیشت بمیرم
 

سلام!

دوستت دارم

شبیه‏ی هستی

که در تمامت مرگ گم می شود

 

از برای عطر توست

در چهار گوشه‏ی زندگی

                  تقسیم شده ام

خدا!

 تنها برای تو بود که حس بویایی را آفرید

 

از چشمان تو

نه

در چشمان تو

    جهان

        حلق آویز می شود    

  

بال و پر نزن فرشته‏ی سرگردان

پلکانش پنجره‏ی است که از آن

            تنها

               نور می تواند عبور کند

 

سلام مجدد

دوستت دارم

بگذار

     پیشت بمیرم

 

|+| نوشته شده توسط سورنا در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 
 
بالا