RSS
فریاد می زند باد
می چینم دامن های سپید را
از تن درخت بید
از تمامت خود
برای صبح
تعبیر سبز می ریسم
بیابان را کوه در کوه
زلف می کارم
از آب های که سالها
برای بازی های کودکانه
دنبال دهن می گشتند
قصه می سازم
باد!
من از تبار جنگلم
چگونه می شود درخت را
جدی نگرفت
ماه
تنها واقعیت است
که دل تنگی هایم را
تفسیر می کند
زندگی گام به گام
ورق می خورد
می گذرد شتابان
دیدار
از مسیر چشمانم
در تو تعبیر می شود
ماندن
پیش از آنکه لبخند بزند
جنینی
در محور هستی
فریاد می کشم
وسیع تر از وسعت
آواز
خطوط دستانت چلیپایی است
بر پیشانی زندگی
در آغاز ارتکاب
حادثه یی
تو فراتر از تصور
خویشتن
و خدا
تنها حقیقت است
که در دست های تو
اتفاق می افتد
دانستنی این بود:
باید خودم را
دراز می کشیدم
پل می شدم
در مسیر عبور تصورت.
دانستی این است:
می ایستی روی پل
ماهی می گیری
دنیا برای تو
شاید
تنها ماهی ی است که فقط
صبحانه ات را
کفایت می کند
روزهای تلخی بود
نمی خندیدم
کنار آیینه ایستادم
آیینه ی که شاخ داشت
سرانجام
آیینه را تراشیدم
زمان !
می دود
میدود من
چند قدم
پیشتر از آن
از روزها
بی خیال می گذرم
آنقدر که زمان
تیک تاک
درخودش
ثانیه ها
در گام های من
ورق می خورند
پدر کلان می گفت:
"سنگ را باید
با سنگ
بیدار کرد"
وعشق
سنگین ترین
سنگی بود
که بر فرق من خورد