یک
دو
سه
جمجمه ات روی دستانت
پا هایت روی شانه ات
بجمب
چشمانت کو؟
مهم نیست
چشمان مرا نیز
دم دم صبح
گربه ی همسایه دزدید
برو پیش
آنجاست
آنجاست گورستان
گور پدر بزرگ را
آتش بزن
خواب را بدزد
از چشمان مردگان
یادت باشد
که برگشتی
استخوان چپت را
بزن
در... ک......ن... پدر بزرگت
یاهو
مرد بهشتی
از کنار دلم
رد می شوی
همان سان که آفتاب
از دامن کوهی
رد می شود
بی خیال
بی خیال توت های وحشی
که بر فراز سینه ام
با لب هایت کاشته بودی
چشمانت؛
پلنگ نا معلوم
خفته در قصد
جشن شکار
از هراس دستانت
پرنده های بی مورد
درون سینه ام تاخته اند
وشانه هایم
شکسته، شکسته است
زیر بار
نگاه های شاخدارت
چگونه رد می شوی؟
که می روی
سنگ ها به دنبال تو می روند
زمین فرسنگ ها
به عقب
بر می گردد
و آسمان
چتری می شود
متحرک
من که یک عمر
دوستت می داشتم
شبیه زندگی
برای مردی
در لحظه ی هم خوابگی
با طناب دار
و ملخ
که گندم زار را
و شب پره ی
که سیاهی را
...
به کجا می روی
چنین سریع
و
سرگردان
به کجا می بری
چشم
و
دل
و
دماغم را
کجا می روی چنین
پراز رفتن، آمدن، کشتن
دعا می کنم
رفتنت شود
آمدنت نه!
|
+| نوشته شده توسط
سورنا در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388
|